دو تا پسرا داشتند از سربازی حرف می زدند بزرگه از سختی می گفت از گذراندن انها و کوچیکه از چیزهایی که تو این چند روز به راحتی گذرانده بود حتی سختی هایش را هم عوض کرده بود از غذا گرفته تا نگهبانی دادنش ٬برایم انقدر حرفهای انها با هم تضاد داشت که انگار از دو جای مختلف می گفتند در صورتی که هر دو از یک مکان می گفتند و زمانشان با هم متفاوت بود انهم نه چندان زیاد