یک سال از جلسه فلسفه گذشته بود و من فقط جلسه اول را با همسایه مان رفته بودم و او خوشش نیامده بود و برای من کلاسی بود که علاقه داشتم اون موقع ها تنهایی بیرون رفتن برایم سخت بود مگر برای مدرسه بچه ها و کارهای آنها تنها بیرون می رفتم تا وقتی یکی از اشنایان را که در کلاس فلسفه بود توی مسجد دیدم و با او حرف زدم قرار شد من هم بروم و این بار تنها می خواستم به کلاس بروم

توی کلاس بحث توحید بود انها با هم می خواستند چیزهایی که یاد گرفته بودند دوره کنند و من هیچی نمی دانستم و فقط گوش می کردم برایم بحث سخت و سنگین بود ولی دوست داشتم بفهمم استاد سوالی از من پرسید تا بداند چقدر می دانم که با جوابم معلوم بود که هیچ نمی دانم ٬پرسیدند خدا می تواند چیزی بزرگتر از خود بیافریند من هم گفته بودم بله ٬درست مثل یک بچه جواب داده بودم ٬بعد با خودم می گفتم چطور این جواب را داده بودم چرا این قدر بی فکر و احمقانه و خودم را ملامت می کردم من که بارها با خواهرم راجع به اثبات خداوند بحث کرده بودم پس چرا این طور جواب داده بودم