یادمه وقتی عمه بزرگم از دنیا رفته بود به هیچ کدام از دوستانم نگفته بودم چه همسایه ها و چه دوستانی که با هم توی کلاس فلسفه بودیم وقتی توی هیئت استاد قرآنم داشت سخنرانی می کرد طوری صحبت می کرد که انگار خبر داشت ٬عمه بزرگم را دوست داشتم هر وقت او را می دیدم مثل این بود که بال در اورده بودم و خوشحالیم را نمی توانستم پنهان کنم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:19 توسط سهیلا
|