معمولا وقتی با ماشین به مسافرت می رویم شب به هر کدام از شهرهای میان راه می رسیم ترجیح می دهم که انجا بمانیم و صبح حرکت کنیم

توی یکی از مسافرتها وقتی داشتیم به تهران می امدیم هر چه گفتم شوهرم حاضر به ماندن نبود و می خواست صبح سرکارش برود برای همین مجبور بود تا صبح رانندگی کند من به بچه ها سپرده بودم یکی بیدار بماند و با یکدیگر حرف بزنیم تا او خوابش نگیرد هر وقت به او نگاه می کردم مثل این بود که حتی پلک هم نمی زد و تمام حواسش به جاده بود من هم برای اینکه خوابم نگیرد یا با او و یا به بچه ها حرف می زدم و مرتب به تابلوهای کیلومتر جاده نگاه می کردم

بعضی جاها در حالی که چشمهایم را بسته بودم و به حرف زدن بچه ها گوش می کردم بعد که به جاده نگاه می کردم می دیدم پنج کیلومتر با ده کیلومتر گذشته بودیم چند بار که این طور شد به انها گفتم مثل اینکه اشتباه شماره کیلومتر را نوشته اند مگر می شود در عرض چند لحظه اینقدر مسافت را طی کرده باشیم و شوهرم می خندید که برای من چند لحظه بوده در حالی که برای  او یک ساعت گذشته بوده