عصر بود که رسبدیم دریا ٬اون موقع ها لب ساحل پلاژ هایی بود برای اجاره کانی که می خواستند کنار اب باشند من و خواهرم از اینکه برویم توی اب خوشمان امده بود و همان لبه ساحل با هم بازی کردیم دیدن دریا برایم جدید بود و ماسه های نرم ساحل
صبح که از خواب بیدار شدیم با خواهرم رفتم تا هم دریا را تماشا کنم و هم اب بازی کنم اما توی اب پر بود از ماهی های خیلی ریز که فکر می کردم انها کرم هستند و از اینکه پایم را توی اب بگذارم می ترسیدم و از اینکه به پایم بچسبنداذیت می شدم اب صاف و زلال بود و تمام موجوداتی که در اب بودند مشخص شده بودند بابا که ترس من را دیده بود اول به من خندید و بعد خواست وارد اب شوم گوش نکردم تا اینکه مرا به روی دوشش گذاشت و رفت توی اب جایی که اب نزدیک شانه هایم می رسید انجا داخل اب قرارم داد ٬این کارش باعث شده بود که با ترسم مواجه شوم و دیگر نترسم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 23:44 توسط سهیلا
|