داشتیم از مغازه عکاسی می گذشتیم و چند تا دوربین را پشت ویترین دیدیم شوهرم از یکی از دوربین ها خوشش امده بود و وارد مغازه شد قیمت را پرسید و بعد طرز کار انرا ٬فروشنده دوربین را اورد و وقتی می خواست طرز کار انرا توضیح دهد باطری و فیلم داخل دوربین گذاشت بدون اینکه از او خواسته باشیم وقتی موقع خرید دوریبن شد می خواست انها را هم حساب کند و شوهرم قبول نمی کرد جرو بحث بین انها حالم را بد کرده بود رفتم خانه و بعد از چند دقیقه که بهتر شدم به مغازه برگشتم
دعوای انها برعکس شده بود و این بار این شوهر من بود که اصرار می کرد می خواست دوربین را بخرد و فروشنده قبول نمی کرد و از عصبانیت شروع کرده بود به فحش دادن ٬چند بارشوهرم خواست از مغازه بیرون بروم این کار را نکردم می دانستم اگر او که خودش را داشت کنترل می کرد و رنگش قرمز شد بود کافی بود یک مشت به فروشنده بزند با اینکه فروشنده چاق و گنده بود اسیب می دید از او خواستم با هم از مغازه بیرون برویم چند تا جوان هم وارد مغازه شده بودند و معلوم بود با فروشنده اشنا بودند بعد از اینکه از مغازه بیرون امدیم روبروی مغازه عکاسی بوتیک دوست شوهرم بود و انجا با اب خوردن اروم گرفت فروشنده با زور گویی نتوانسته بود او را عصبانی کند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 23:58 توسط سهیلا
|