مامان که مرتب در حال کار کردن بود و ذره ای استراحت نمی کرد یک روز یادمه داشت کارها را انجام می داد به برادرم رسید چیزی به حالت شاکی بودن و غر زدن گفت بعد به خواهرم چیزی گفت و بعد من ٬به تنها کسی که چیزی نگفت و رد شد بابا بود این کار او برایم عجیب بود و خنده دار او هیچ وقت به این صورت پشت سرهم غر نمی زد همون موقع به بابا نگاهی کردم او هم متوجه کار مامان شده بود خنده اش گرفته بود و به شوخی از غر زدن او گفت  ٬مثل اینکه مامان از ریخت و پاش های ما حسابی خسته شده بود او که همیشه ساکت بود و در حال مرتب کردن بود صدایش در امده بود