ماه های رمضان که می شد بابا و مامان نمی گذاشتند روزه بگیرم و همیشه از ضعیف بودنم می گفتند و مامان هم مرا از کم خونی ام می ترساند و من هم به خاطر سرگیجه هایی که می گرفتم و فشار خون پایینم روزه نمی گرفتم و توی این چند سال که دارم روزه می گیرم هر وقت که می بینم اگر خانه بابا بروم چیزی بگویند که ممکنه حالم بد بشه و اثر بگیرم از حرفهایی که می زنند یا نمی رم و یا نزدیک افطار می رم

تو این چند سالی که شروع به روزه گرفتن کردم به انها نمی گفتم و سفارش کرده بودم شوهرم چیزی به انها نگوید ٬بچه ها را هم هر چه انها می گفتند که نگذارم روزه بگیرند می گفتم خودشان حال خودشان را بهتر می دانند که می توانند روزه شان را بگیرند یا نه و همین باعث شد کاری نداشته باشند