برادرم به دنیا امده بود زمانی که بابا و عمه رفته بودند شهرستان به خاطر اینکه چهلم مادر بزرگم تمام شده بود   برای بازدید فامیل و اجازه دادن به انها تا لباس های مشکی که چهل روز تنشان کرده بودند عوض کنند و رسم را تمام و کمال انجام دهند

اما نزدیکان اجازه این کار را نداشتند و تا یک سال لباس مشکی پوشیدند برادرم نزدیک به یک سالش شده بود و به غیر از لباس مشکی رنگ دیگری به تن مامان ندیده بود روزهای اول که مامان لباسش را عوض کرده بود  رفتارش دیدنی بود و نگاه کردنش به مامان