دیروز بعد از ظهر شده بودم مثل اتشفشانی که داشت فوران می کرد درونم به هم ریخته بود و اروم نمی شد وقتی نوشته همسایه مان را در ارتباط با قرار داد خانه دیدم با هر که صحبت می کردم از بچه ها و شوهرم گرفته تا برادرم فایده ای نداشت باید به خودش می گفتم وقتی آخر شب زنگ زد و حرفهایم را زدم دلم خنک شده بود
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 10:54 توسط سهیلا
|