اکثر وقتها پیاده تا مدرسه بچه ها می رفتم و برمی گشتم اما انروز موقع برگشتن سوار اتوبوس شده بودم اتوبوس خلوت بود و در یکی از ایستگاهها  در قسمت اقایان چند نفر می خواستند پیاده شوند یکی از انها دستش را به میله بالای سرش گرفته بود که اتوبوس ترمز کرد و میله ای که او دستش به آن بود و تا بالای سر من ادامه داشت درامد و روی سر من افتاد توی اون لحظه چیزی متوجه نشدم صدای یکی از مردها را شنیدم که گفت بنده خدا سرش شکست و من متوجه این نبودم که مرا می گفت  بعد برایم مثل این بود که سرم داشت بالا می امد  دست زدم ضربه شدید بود برامدگی زیر دستم مشخص بود خودم را به خانه رساندم اما چون تنها بودم رفتم پیش همسایه مان از درد و سرگیجه خواستم تنها نباشم وقتی برای او گفتم چه شده اشکش در امده بود می گفت یک بار ضربه به سر خودش خورده و برای همین می دانست چقدر درد داشت