یک شب به مامان گفته بودم که نمی خواهم برای خوابیدن به پشت بام بروم و می خواستم طبقه پایین باشم اون شب به خاطر من همه توی حیاط خوابیده بودند و من توی اتاق بودم و پنجره ها باز بودند نصفه های شب دو تا گربه بالای سرم داشتند با هم دعوا می کردند و از صدای انها پریدم و دیگر بابا و مامان نگذاشتند تنها توی اتاق باشم و از شب دیگر نمی توانستم چیزی بگویم و با آنهابه پشت بام رفتم اما من که شبها سردم بود برای خودم  لحاف برده بودم