امروز داشتم فیلم پنلوپه را نگاه می کردم وقتی به میان مردم امده بود و صورتش را پوشانده بود مرا به یاد فینا دختری انداخت که سالها پیش مهمان همسایه مان بود دختری مهربان و زیبا اما لوس ونازپروده ٬مادر و پدر پیری داشت که فقط همان یک دختر را داشتند و شدیدا مراقبش بودند با اینکه بزرگ بود هنوز بچه بود دوستش داشتم در حالی که دلم برایش می سوخت و به خاطر اینکه وضعیت او را نداشتم خوشحال بودم
او از تبریز امده بود و توی گرمای تابستان پالتو می پوشید و با شال گردن صورتش را می پوشوند تا هوای سرد به صورتش نخوره می گفتند او برای مریضی که داشت انطور لباس می پوشید در صورتی که سالم به نظر می رسیداو فقط توی اتاق شال را از دور صورتش باز می کرد یعنی اجازه باز کردن شال را داشت
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:26 توسط سهیلا
|