وقتی پسر کوچکم زنگ زد و گفت موبایلش را گم کرده نمی توانستم باور کنم چیزی را که لحظه ای از خود دور نمی کرد گم کرده باشد و بعد که از سفر امد دستهای خراشیده شده اش  و شلواری که با چاقو پاره شده بود توی درگیری با دزدها را نشان داد ٬به حرفهایش گوش کردم و فقط خدا را شکر می کردم که خودش اسیب ندیده بود وقتی مامان پشت تلفن داشت با من دعوا می کرد که من چه مادری هستم و چرا بی خیالم و چرا گذاشته ام تنها به مسافرت برود ....و می خواست با او هم دعوا کند ٬گفتم او پدر دارد و پدرش به او اجازه داده بوده دیگر نتوانست حرفی بزند اگر این را نمی گفتم هر کدام از انها می خواستند چیزی به او بگویند