مامان می گفت وقتی هم کوچک بودم و مرا برده بوده واکسن بزنه وقتی دیده بودم امپول را به بچه ای زده اند من بیهوش شده بودم از اینکه کسی را امپول بزنند یا هر کار پزشکی که بیمار داشت درد می کشید حال من بد می شد و قادر به نگاه کردن نبودم
روزی توی خونه دوباره این طور شدم توی اون حال سبک بودم و فضایی وسیع و سبک ٬ مامان داشت صدایم می کرد و نمی توانستم جواب دهم و بعد توی صورتم داشت فوت می کرد چه حال بدی بود به زور می خواست بهوش بیایم
بعد از دنیا رفتن مادر بزرگ و کمتر شدن دعواها در خانه ٬و هنگامی که بابا مرا پیش دکتر مغز برده بود و نوار مغزی که گرفته بود به او گفته بود در اثر ضربه به سرم این حالت برایم پیش امده از ان به بعد سیلی خوردن ها از دستش کمتر شد او که سر کوچکترین چیزی سیلی محکمی نثارم می کرد و من فقط نگاهش می کردم نه می توانستم جوابی بدهم که فرصتی برای جواب نمی گذاشت و نه می پذیرفت ٬هر چه به بلوغ نزدیکتر می شدم او دیگر مثل قبل نبود و بهتر می شد