مدیر مدرسه پای تخته ایستاده بود او برایمان از کمک های اولیه می گفت و اون روز از انواع مارها گفت از سمی بودن و سمی نبودنشان و همین طور نشانه هایی که می توانستیم انها را تشخیص دهیم بعد نوبت به این رسید که توضیح دهد چگونه کسی را که مار نیش زده است سم را از بدن او خارج کنیم چیزی که یادم هست از نیشتر زدن داشت می گفت و برایم سخت شده بود گوش کردن و تصور چیزهایی که می گفت ٬یک لحظه همه جا تاریک شد و تنها صدایی را شنیدم صدای افتادن چیزی ٬بعد صداهایی که داشتند صدایم می کردند و توی صورتم اروم می زدند مثل این بود که سرم خواب رفته بود و قادر به جواب دادن یا حرکت نبودم تا اینکه توانستم چشمانم را باز کنم بیهوش شده بودم و سرم به زمین خورده بود و صدایی که شنیده بودم صدایی سرم بود که به زمین برخورد کرده بود

مامان می گفت وقتی هم کوچک بودم و مرا برده بوده واکسن بزنه وقتی دیده بودم امپول را به بچه ای زده اند من بیهوش شده بودم از اینکه کسی را امپول بزنند یا هر کار پزشکی که بیمار داشت درد می کشید حال من بد می شد و قادر به نگاه کردن نبودم

روزی توی خونه دوباره این طور شدم توی اون حال سبک بودم و فضایی وسیع و سبک ٬ مامان داشت صدایم می کرد و نمی توانستم جواب دهم و بعد توی صورتم داشت فوت می کرد چه حال بدی بود به زور می خواست بهوش بیایم

بعد از دنیا رفتن مادر بزرگ و کمتر شدن دعواها در خانه ٬و هنگامی که بابا مرا پیش دکتر مغز برده بود و نوار مغزی که گرفته بود به او گفته بود در اثر ضربه به سرم این حالت برایم پیش امده از ان به بعد سیلی خوردن ها از دستش کمتر شد او که سر کوچکترین چیزی سیلی محکمی نثارم می کرد و من فقط نگاهش می کردم نه می توانستم جوابی بدهم که فرصتی برای جواب نمی گذاشت و نه می پذیرفت ٬هر چه به بلوغ نزدیکتر می شدم او دیگر مثل قبل نبود و بهتر می شد