هر چه به دنبال گردنبندم گشتم پیدایش نمی کردم هر جایی که فکرش را می کردم گشته بودم جایش مشخص بود که همیشه کجا می گذاشتم اما فایده ای نداشت و باور کرده بودم که گم شده است تا یکی دو ماه گذشت و روزی که رفتم به سراغ چرخ خیاطی در آنرا که برداشتم گردنبندم انجا بود یادم امد که گرمم شده بود و انرا باز کرده بودم و توی چرخ گذاشته بودم جایی که جلوی چشم بود اما با گذاشتن در چرخ خیاطی نتوانسته بودم انرا ببینم فقط می دانستم توی اتاقم بوده اما کجای اتاق پیدایش نمی کردم تا آنروز که با چرخ خیاطی کار داشتم