می خواستیم اتاقها را رنگ کنیم و گچ بعضی از قسمتهای سقف به خاطر سرما و گرما ترک خورده بود و باید درست می شد یکی از همسایه ها که دوست شوهرم بود امد تا جاهایی که احتیاج به درست کردن داشت بگوید و بعد مقداری را برایمان درست کرد لوازم اتاق را خالی کرده بودم انها داشتند با هم حرف می زدند و چند تا مگس چون در و پنجره ها باز بودند امده بودند توی اتاق صدای پیرمرد را شنیدم که گفت مگس جای کثیف می رن

من از اینکه او اینطور گفته بود با خودم گفتم چرا این طور گفت ٬یعنی اتاق کثیف بوده و ناراحت شده بودم من جنبه منفی را گرفته بودم و به شوهرم گفتم او از مثبت حرف زدن دوستش گفت و اینکه منظورش این بوده که اینجا تمیز است و مگسها جای تمیز نمی مانند و می روند یاد گرفتم که در باره دیگران زود قضاوت نکنم