یک روز عصر که بابا منو با خودش بیرون برده بود سرراه به خونه عمه ام سر زد او داشت با عمه حرف می زد و من رفتم توی خیابون تا سوار دوچرخه پسرعمه ام شوم عقب نشستم و هنوز کمی نرفته بود که پایم رفت لای پره های دوچرخه ٬از درد حالم بد شده بود اما صدایم در نمی امد می ترسیدم از اینکه بابا او را دعوا کند در حالی که تقصیرخودم بود ٬پسر عمه ام از حال من ترسیده بود به خاطر چند باری که بیهوش شده بودم ٬ رفت بابا را صدا کرد با اینکه من می گفتم این کار را نکند و این بار از دعوا خبری نبود می توانستم راه بروم و پایم کمی درد می کرد