توی جغتای که بودیم یکی از فامیل هایشان وانت داشت انها لوازم حاضر کردند و رفتیم به روستایی توی کوه های اطراف بود به مسیری رسیده بودیم که جاده خاکی بود بعضی از بچه رفته بودند بالای وانت نشسته بودند ما هم پشت وانت نشسته بودیم به جاهایی رسیده بودیم که من جرات نگاه کردن به پایین را نداشتم

توی اون روستا ابی که داشت رد می شد به رنگ خاک بود اهالی انجا اب برمی داشتند و بعد از ته نشین شدن خاک که تمیز هم بود اب را می خوردند با اینکه چند تا ظرف اورده بودند تمام شده بود و همه از همان اب خوردند ٬انجا برای بچه هایم که عادت داشتند هر کدوم لیوان جدا داشته باشند بدون اینکه بدونند هم از لیوان بقیه و از همون اب استفاده کردند

بعد از ظهر انروز به طرف چشمه ای که اب روستا از اونجا سرچشمه می گرفت راه افتادیم ماشین به هر جایی می رسید که کمی اب می دیدیم من و دختر دایی می گفتیم چشمه این جاست و انها که چشمه اصلی را می دانستند کجاست می رفتند وسط اون کوههای خشک گاهی درختانی را می دیدیم که باور کردنی نبود ٬و قدرت خداوند را به یادمون می اورد

به چشمه  رسیدیم ابی خنک که از دل کوه بیرون می امد و تمام روستاهای اطراف را پوشش داده بود بعد از شستن دست و صورت هایمان و خوردن از اب ٬ظرفهایی که همراهمان بود پر کردیم نیم ساعت یا یک ساعت انجا بودیم و بعد به جغتای رفتیم