با دختر دایی شوهرم و دو تا پسرش هم تقریبا هم سن بچه های من بودند توی قطار بودیم و می خواستیم به جغتای برویم در انجا شوهر او ویلایی در اختیارش بود و فامیل هایش هم انجا زندگی می کردند قرار بود دو روز انجا باشیم بعد ما برویم مشهد
به خاطر شلوغ بودن قطار انها بلیط را تا یک شهر عقب تر گرفته بودند و به انجا که رسیدیم مسافرها سوار شدند من می خواستم توی راهرو بایستم تا مسافرها که حق شان بود توی کوپه قرار بگیرند و دختر دایی شوهرم می گفت ما هم توی کوپه بمانیم ما دو نفر توی کوپه ماندیم ولی مرتب داشتم خودم را سرزنش می کردم انگار منو گذاشته بودند توی جای تنگی که نمی تونستم تکون بخورم ٬من که به اب و هوای خشک الرژی داشتم و عطسه هایم شروع شده بود وقتی انها وارد کوپه شدند از عطسه ها خبری نبود
حال بدم طوری معلوم بود که بعدا دختر دایی شوهرم به من می خندید که الرژی ام بعد از امدن ان چند نفریادم رفته بوده و برایش مسئله ای نبود ٬ میشه گفت وقتی بهتر شدم که انها گفتند ما توی کوپه باشیم و راضی بودند
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 11:36 توسط سهیلا
|