خاله از دنیا رفته بود و با مامان به خانه شان رفتیم  آنها چند سالی بود که به تهران امده بودند و گاهی ما به آنها سر می زدیم توی این مدتی که انها به تهران امده بودند با اینکه خاله دختر عمه دامادمون می شد هیچ وقت با هم رفت و امد نداشتند من هم وقتی او از دنیا رفت به خواهرم چیزی نگفته بودم و خودمان رفته بودیم

وقتی خواهرم زنگ زد درست شده بود مثل زمان بچه گیش هر چه خواست گفت عصبانی بود که به او چیزی نگفته بودم من انتظار شنیدن اون حرفها را نداشتم هیچ وقت احساسم نسبت به او چیزی نبود که می گفت دلیلم فقط این بود که انها هیچ وقت با هم رفت و امد نداشته اند و لزومی ندیده بودم که به انها خبر بدهم

خبر ندادن به انها را درست می دانستم اما حرفهای او مثل این بود که کسی تمام انها را به او گفته باشد و او بدون فکر داشت می گفت  که خاله تو بوده برای همین به من نگفتی و خودتون رفتین٬ من ناتنی هستم و.....

از حرفهای او اذیت شده بودم و از طرز فکر او ٬وقتی ختم رفتیم موقع برگشتن به او گفتم که حرفها ماله او نبوده و چیزهایی بوده که شوهرش به او گفته بود درست مثل زمان بچگی که عمه هر چه به او می گفت گوش می کرد و همه رو متهم می کرد و مقصر می دانست غیر از خودش