فقط اسمی از خاله بزرگم شنیده بودم و او را ندیده بودم تا اینکه برای عروسی پسر عمه ام به ملایر رفته بودیم عروسی طبق مراسم سنتی تا یک هفته طول کشید من که از مراسم انها چیزی متوجه نمی شدم بیشتر وقتها با خاله ام بودم خاله ام بچه زیاد داشت همه انها هم شبیه خودش بودند طوری که در میان جمع با اینکه نمی شناختمشان و اسمشان را هم نمی دانستم مشخص بودند که پسر یا دخترخاله ام هستند با اینکه او را تازه دیده بودم مثل این بود که سالها او را می شناختم