چه خبر بود توی انباری از اتا اشغال هایی که مال بچه ها و شوهرم بود ٬از مجله های قدیمی گرفته که پسر بزرگم حاضر نبود انها را  تا چند وقت پیش رد کنه تا چیزهایی که شوهرم  نگه داشته بود و هر بار به او می گفتم حرف از روز مبادا می زد و حاضر به تمیز و مرتب کردن انباری نمی شد و توی این دوهفته نصف بیشتر  انها را یا دور ریخته و یا رد کرده وقتی می رم توی انباری داره تبدیل می شه به یک اتاق خلوت که فقط چند تا لوازم ضروری و قابل استفاده داخلش باشد