خانه پر از مهمان بود عمه ها با بچه هایشان که یکی از دخترعمه هایم یک سال از من بزرگتر بود و یک پسرعمه از من کوچکتر و معمولا هم بازی بودیم ٬اتاقی داشتیم طبقه سوم خانه که به عنوان انباری از آن استفاده می شد و رختخوابهای اضافه و تمام  ما یحتاج یک سال یا چند ماه در آن اتاق نگه داری می شد ٬گوشه ای از اتاق خالی بود و در اتاق باز بود

یادم هست پسر عمه و دختر عمه ام گفتند برویم توی اتاق و در گوشه آن شروع به بازی کنیم مقداری خوراکی با خود بردیم خواهرم که سه ساله بود و بچه ای بود جیغ جیغو ٬متوجه شد و امد نتوانستم او را از اتاق بیرون کنم چون جیغ می زد و یا می رفت به مادر بزرگم می گفت که از اتاق بیرونش کرده ام پسرعمه ام در اتاق را از داخل قفل کرد و بعدشمعی که با خود اورده بود  روشن کرد همان موقع خواهرم که می خواست در را باز کند و بیرون برود وقتی متوجه شد در باز نمی شود شروع کرد به گریه کردن ٬کلید به در بود اما انقدر هول شده بودم که نمی دانستم چکار کنم نه صدای او بند می امد و نه در باز می شد هر چه کلید را می چرخاندم باز نمی شد

همه متوجه جیغ و داد خواهرم شده بودند و او هم ساکت نمی شد مامان که از پشت شیشه نور شمع را دیده بود به خیال اینکه یک وقت اتاق اتش گرفته و او دارد گریه می کند شیشه در اتاق را شکست و در باز شد اما این فقط من بودم که نی قلیان مادر بزرگ نصیبم شده بود در صورتی که مادر بزرگ بقیه هم بود و سه تایی تقریبا همسن بودیم کتک خوردن جلوی انهمه به خاطر کاری که مقصر نبودم برایم سنگین بود چون نه شمع روشن کردن کار من بود و نه قفل کردن در اتاق