از شهرستان مهمان داشتم همین طور از تهران ٬ بین انها پبرمردی بود که از نظر نیروی بدنی قوی بود او خیلی وقتها چوپانی کرده بود و خودش هم می دانست از جوانهایی که مهمانمان بودند قوی تر است اما جوانها از رو نمی رفتند و باور نمی کردندو با او قرارمسابقه گذاشتند که از تهران تا کرج را پیاده بروند و همان موقع شب بلند شدند و راه افتادند

فرادی ان شب نزدیکی های ظهر بود که پیرمرد تنها برگشت خوشحال بود از اینکه ان دو نفر را توانسته بود شکست بدهد و تا کرج پیاده روی کرده بود یکی از ان دو نزدیکی های صبح برگشته بوده و یکی دیگر هم تا وقتی توانسته راه رفته بوده برای ان دو جوان که  پیاده روی نکرده بودند خوب توانسته بودند راه بروند

اقایی که پدر یکی از انها و پدرزن دیگری می شد از رفتار پیرمرد که شوهر خواهرش بود عصبانی شده بود و امده بود با او دعوا کند و با نگهبان مجتمع که از او خواسته بود بگوید کجا می رود درگیر شده بود و کار شون به کلانتری رسیده بود نگهبانی وقتی فهمید که او فامیل بوده رضایت داده بود

دختر دایی شوهرم وقتی امد و کارم داشت ناراحتی مرا که دید تا پرسید چه شده زدم زیر گریه نمی تونستم خودم را کنترل کنم و اذیت شده بودم شوخی سه نفر که می خواستن قدرت نمایی خودشون رو نشون بدهند باعث شده بود بقیه هم درگیر شوند