توی دبیرستان معلم دینی داشتیم که می گفت مبعث پیامبر بوده و او هنگامی که قرآن گوش می کرده مادر شوهرش شروع کرده بوده از اینکه نوار قرآن گذاشته بوده و گوش می کرده به او اعتراض کرده بوده که روز جشن برای چه قرآن گذاشته از حرف او دردش گرفته بود

الان که این را نوشتم به یاد اوردم ٬ چند سال پیش که رفته بودیم خانه بابا و من که برای هر روزم صفحه هایی از قرآن را می خواندم وقتی توی اشپزخانه شان نشسته بودم و تا مامان تنها نباشد و کسی طبقه بالا نبود بابا امد توی اشپزخونه تا مرا در حال خواندن قرآن دید گفت خوبه به درد اینده تون می خوره که سرچهارراه گدایی کنید ٬مامان تازه شروع به یاد گیری قرآن کرده بود و برای همین اینطور گفت یادم نیست جوابی دادم یا نه ٬اما ازدرد حرفش که اون موقع خودم را کنترل کرده بودم شب توی تنهایی خودم تا چند ساعت داشتم گریه می کردم