چند سال پیش در حالی که داشتیم بنایی می کردیم و دیوارهای اضافه را خراب کرده بودیم تا فضا بزرگتر شود جواب امتحانات کنکور امده بود و پسر بزرگم روزنامه به دست امد او نه تنها خوشحال نبود که ناراحت هم بود وقتی رفتم روزنامه را دیدم و اسمش جزء قبول شده بود شروع به گریه کرد هم برای اینکه دوستانش قبول نشده بودند و هم اینکه از یکی از درسها نمره نگرفته بود و روزنامه را پاره کرد ٬وقتی با او حرف زدم اروم شد و به او گفتم می روم مدرسه و راجع به نمره اش با مدیرشان صحبت می کنم و این کاررا کردم
وقتی رفتم مدرسه اش و به مدیرشان گفتم او کنکور قبول شده معلمش را صدا کرد و ورقه امتحانی او را یک بار دیگر صحیح کردند و نمره اش را دادند و بعد با هم رفتیم و در دانشگاه ثبت نام کرد در تمام مدتی که داشت درس می خوند هر جا با مسئله ای مواجه می شد و دیگر خودش نمی تونست کاری بکنه می خواست که برم دانشگاهش و این کار را می کردم
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 17:15 توسط سهیلا
|