توی اتوبوس خانمی کنارم نشسته بود وقتی موبایلش را جواب داد و به گفتند از این هفته کارش رو شروع کنه خوشحال شده بود و شروع کرد یکی یکی زنگ زدن و گفتن اینکه کارش درست شده من که داشتم کتابی که همراهم بود می خوندم زنگ زدنهای او انقدر زیاد که نمی تونستم بقیه مطلب را بخونم و داشتم اذیت می شدم مگر به چند نفر می خواست بگه ٬ بعد دیدم او داشت کار خودش را می کرد و قرار نیست همه یک جور باشند برای من وقتی خوشحالیم را به یکی دو نفر بگم کافی است یک موقع ها هم نمی گویم و نزدیکانم از رفتارم متوجه خوشحالی ام می شوند بدون اینکه بدانند چه شده
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۹ ساعت 16:39 توسط سهیلا
|