در زمان جنگ موقع خاموشی ها بود و بمباران ها ٬بعد از ظهر رفته بودیم خانه عمه و او مثل همیشه مهمان داشت یکی از فامیل های بابا بود و شوهرم که انها را می شناخت و از قبل دوست بودند اصرار کرد و برای شب با انها امدیم خانه ٬من زود شام را تهیه کردم و از انها پذیرایی کردم موقع شام خوردن برق رفته بود و گردسوز روشن کرده بودیم همان موقع بمباران هم شروع شده بود

مهمانها که عادت داشتند و نمی ترسیدند حاضر نبودند گردسوز را پایین بکشند و مسخره می کردند و این من بودم که ترسیده بودم انگار فقط توی شهر چراغ ما بود که دیده می شد و به خاطر من این کار را کردند