چند تا از فامیل های بابا که از شهرستان می امدند و رفت و امد داشتیم یادمه عاموزا یعنی عموزاده صداشون می کردم هر کدوم با خانواده شان می امدند و من به خیال اینکه انها عموی بابا هستند بزرگ هم که شده بودم جلویشان بی حجاب بودم  تا یکروز که از مامان پرسیدم و تازه متوجه شدم که انها پسرعموهای بابا بودند و سن شان بالا بود و بعد شروع کردم به کنجکاوی بقیه مثل کسی که به او عمو می گفتم و در اصل من عمو نداشتم و او دایی مامان بود اما به خاطر اینکه برادر شوهر عمه ام می شد و بچه های او به او عمو می گفتند من هم این کار را کرده بودم

حتی دو تا از پسرعمه ها را که بزرگتر از بقیه بودند داداش صدا می کردند و من و خواهرم بین دختر عمه ها و پسرعمه ها کوچکتر بودیم انها را هم داداش صدا می کردیم